X
تبلیغات
همه چیز نامه - حقیقت و واقعیت
 
 
   
 
 

((بسم الله الرحمان الرحیم ))


واژه حقیقت وام‌واژه‌ای است که از واژه عربی حقیقة وارد فارسی شده‌است. معادل انگلیسی واژه حقیقت واژهٔ Truth می‌باشد.

و آنچه در جهان به صورت عینی دیده می‌شود، واقعیت نام دارد. به طور مثال، اینکه درخت از جملهٔ گیاهان است، برگ درخت مو در تابستان سبز است و یا تنهٔ درخت سرو به رنگ قهوه‌ای است به مواردی واقعی اشاره دارند. ما با گفتن این جملات واقعیت‌هایی را بیان می‌کنیم. اما این جملات که انسان، خواهان دستیابی به سعادت و خوشبختی است و یا تحصیل دانش، باعث تکامل انسان می‌گردد، اشاره به حقایقی دارند. حتی در هنر نیز رئالیست‌ها کسانی هستند که به دقت، واقعیت‌های عینی را ترسیم می‌کنند. وابستگی علوم به طبیعت، باعث شده است که ارتباط مشخصی بین علم و واقعیت وجود داشته باشد. اما در برابر آن فلسفه و یا مکاتب، بیش از آنکه به واقعیات توجه کنند ، در پی اثبات و یا همگانی ساختن حقایقی هستند.

ریشهٔ کلمهٔ واقعیت، "وَقَعَ" به معنای رویدادن و یا اتفاق افتادن است. واقعیت اشاره به امور عینی و یا اموری که اتفاق می‌افتند دارد.


در فرهنگ معين واژه حقيقت با آنچه واقعيت ناميده مي‌شود، تفاوت دارد. حقيقت اصل هر چيز و واقعيت چيزي است كه مي‌توان آن را لزوما با سند و مدرك اثبات كرد. برای اثبات واقعیت این موضوع می‌توان برهان‌  آورد، اما در مورد حقیقت نمی‌توان این کار را کرد. این به این معنی نیست که حقیقت چون همیشه اثبات‌پذیر نیست دارای درصد صحت کمی است چه آنكه امکان صحت آن همیشه وجود دارد.


تفاوت حقیقت و واقعیت

حقیقت بر خلاف واقعیت امری است که لزوما با برهان‌های علمی قابل اثبات نیست. در بسیاری موارد حقیقت به نوع نگرش افراد نیست بستگی دارد. بطور مثال واقعیت و حقیقت واقعه کربلا را می‌توان به این دو صورت بیان کرد.

واقعیت: حسین و یارانش به سمت کوفه حرکت کردند، لشکریان یزید در محلی به نام کربلا بر آنها حمله کردند، و حسین کشته شد. و یزید پیروز این جنگ بود.

حقیقت به عقیده یه راوی از این واقعیت می‌تواند این باشد.

« در واقعه کربلا امام حسین و یاران با وفایش برای نجات دین اسلام تصمیم به هجرت به کوفه گرفتند. اما لشکریان یزید ملعون به آنان حمله کردند و در این واقعه امام حسین به شهادت رسید. و امام حسین توانست با نثار خون خود اسلام را زنده نگاه دارد و به حق او پیروز این میدان بود.  »

همانطور که می‌بینید برای اثبات واقعیت این موضوع می‌توان برهان‌هایی از جمله کتب تاریخ آورد. اما در مورد حقیقت نمی‌توان این کار را کرد. این به این معنی نیست که حقیقت چون همیشه اثبات پذیر نیست دارای درصد صحت کمی است زیرا امکان صحت آن همیشه وجود دارد.

اگر در ریشهٔ واژگان حقیقت و واقعیت دقیق شویم، تفاوت‌هایی را مشاهده می‌کنیم. ریشهٔ کلمهٔ حقیقت، "حق" به معنای راستی و درستی است و ریشهٔ کلمهٔ واقعیت، "وَقَعَ" به معنای رویدادن و یا اتفاق افتادن است. حقیقت، اشاره به ماهیت راست و درست دارد و واقعیت اشاره به امور عینی و یا اموری که اتفاق می‌افتند.

البته این نگاه، شاید برخورد ساده‌نگرانه‌ای به مفهوم حقیقت باشد. متفکران و فلاسفهٔ گوناگونی، در طی فعالیت و تلاش فکری و فلسفی‌شان به تبیین مفاهیم حقیقت و واقعیت پرداخته‌اند.


1-واقعیت اتفاقی است که افتاده یا می افتد بدون اینکه باید یا نباید آن مورد نظر باشد.
2- حقیقت آن چیزی است که باید وبه صلاح اجتماع و مردم است که واقعیت پیدا کند وتاثیر گذار بشود.
برای مثال:- تصادف اتو مبیلها ،خراب شدن یک خانه ،گرانی اجناس مورد نیاز مردم،وووو.....
از جمله واقعیتها هستند بدون اینکه حقیقت داشته باشند- اما حقیقت این است که یک اتفاق باید بیفتد یا نباید بیفتد- مانند اینکه خدارا باید شناخت و پرستید،مردم را باید دوست داشت ،
قوانین را باید محترم شمرد و رعایت کرد ،حکومت باید امنیت ورفاه ملت و سربلندی کشور را تامین کند ووو.. حال بر میگردیم بر سر اصل موضوع مورد نظر:ـ
یک اجتماع و یک کشور مانند یک فرد انسان است که در صورتی سالم شمرده میشود که تمام اندام آن ونیز جان وروان آن سالم و در مسیر کمال پویا وکوشا باشد.
یک کشور هم که با یک نظام مشخص اداره میشود باید تمام سازمانها و نهاد ها و قوانین آن
به درستی طراحی وبر نامه ریزی ومنظم باشد و کارشناسان و مجریان آن متناسب با نظامات مذکور وظیفه شناس و درست کردار باشند.
اکنون با توجه به تعاریف مذکور به موارد زیر توجه فرمایید تا فرق بین حقیقت و واقعیت
بیشتر آشکار شود.برای مثال :-
1- امسال بودجه کشور یکهزار میلیارد تومان افزایش یافته است.
2-درآمد کشور از محل صادرات غیر نفتی پنج میلیارد دولار از پارسال بشتر شده است.
3- حقوق کارکنان دولت ده در صد افزایش یافته است.وووو.... که اینقبیل بیانات وگزارشها
بر مبنای واقعیت است و ممکن است یا کلا و یا نسبتا حقیقت نداشته باشند ولذا برای تشخیص حقیتقت امر باید نکات زیر مورد توجه قرار گیرد :-
1-اینکه بودجه کشور به لحاظ عددی افزایش یافته است آیا این افزایش در توسعه وپیشبرد
امور هم موثر است ویا فقط تفاوت افزایش نرخ تورم را جبران مینماید؟
2- اگر درآمد ارزی ازمحل صادرات چند میلیارد دولار افزایش یافته آیا این مبتغ بیش از کاهش قدرت خرید دولار یا افزایش نرج طلا ،جواهرات وسایر فلزات گرانبهاست یانه؟
3- اگر ده درصد به حقوق کار کنان اضافه شده است آیا توان خرید آنان هم آفزایش یافته است
یا نسبت به پارسال کمتر هم شده است؟
اینقبیل بی تو جهیها به حقایق امر و تکیه کردن بر اعداد وارقام صرف ،هرچند واقعی هم باشند لیکن تاثیرات منفی زیر را باقی میگذارند:-
برنامه ریزان نسبت به ارزشها وارزیابیها بی توجه میشوند ووقایع جانشین حقایق میشود
وکارها ناقص پایه گذاری میشوند وچون بتدریج نواقص رخ مینمایند ورفع نواقص ضروری میگردد پیوسته برحجم کارها ومشکلات کشور افزوده میشود وتکیل پروژه ها برای بهره بر داری به تاخیر می افتد وبعلث فرسودگی دستگاهها وراکد ماندن سرمایه گزاریها و عقب افتادگی
کشور و افزایش بیکاران ونا هماهنگی تولیدات با نیاز های مصرفی و گرانتر شدن قیمتها و نا خوشنودی عمومی میگردد.وناخوشنودی وبد بینی مردم زمینه را برای تاثیر گذاری بیشتر
تهاجمات فرهنگی وپذیرش بیشتر عوامل نفوذی دشمنان و بد اندیشان مساعد تر میکند و...
برای مثال :- برای اجرای برنامه ها وطرحها بر اساس ارزیابی اجناس مصرفی جاری اعتباراتی محاسبه ودرخواست تصویب میشود در صورتی که ممکن است مدتی طول بکشد تا تصویب شود و چند سال هم اجرای طرح به طول بینجامد ونرخ تورم هم بطور متوسط بیست در
صد باشد –اگر مدت زمان پیش بینی شده برای اجرا سه سال منظور شده باشد حد اقل دوبرابر اعتبارات پیش بینی شده پول لازم میشود تا پروژه تکمیل و قابل بهره بر داری شود و هر چه زمان تجدید نظر وتامین اعتبارات اضافی و اجرای طرح طولانی تر بشود اعتبارات ضروری
تصاعدی میشود و این در حالیست که با توجه به افزایش نرخ تورم در سنوات گذشته میتوان
نموداری رسم کرد وبا بر رسی آن پیش بینی کرد که مثلا برای اجرای یک طرح در مدت چهار سال چه مبلغ اعتبار در هر سال لازم است وکل چنین مبلغی را با ده در صد اعتبار اضافب جهت
احتمالات درخواست نمود تا اجرای عملیات مطابق برنامه ای که پیش بینی شده است انجام شدنی باشد.بنا بر این تامین اعتبار برا نجا م پروژه ها با ید بر اساس تورم وپلکانی باشد.
موارد دوم و سوم مربوط به تحصیل ارز بیشتر از محل صادرات و نیز افراش چند در صدی حقوقها و بیان هرگونه اعداد و ارقام وآمار دیگر هم باید بشرح فوق تابع توجه به حقایق
قرار گیرد ونه تحت تاثیر وقایع ! مانند اینکه اگر ما مقدار بیشتری ارز به لحاظ عددی بدست آوردیم در صورتی میتوانیم افزایش در آمد حساب کنیم که بتوانیم با صرف آنها کالاهای سر مایه ای بیشتری وارد کنیم ویادر کارهای تولیدی بیشتری سرمایه گذاری نماییم و همچنین در
صورتی از دادن اضافه حقوق سخن بگوییم که قدرت خرید کار کنان را افزایش داده باشیم وگر نه زیان گفتار آن دروضع عمومی از نفع آن بیشتر خواهد بود، زیرا مسلم این است که مردمی
که نیاز های ضروری خودرا در قیاس با در آمدهای حقوقی باتمام وجود احساس میکنند از
شنیددن اینقبیل بیانات خوشنود نخواهند شدکه جای خودرا دارد بلکه از صمیمیت آنان نیز کاسته خواهد شد بعلاوه اینکه تاثیرات منفی هم باقی میگذارد .
در نظامهای مترقی مدنی اقتصاد دانان وآمار گران و طراحان و بر نامه ریزان مدتهاست که
حقایق و ارقام )facts&figures) را جانشین واقعیتها و اعداد کرده اند واین در حالیست که
در همین عصر تکامل برق آسای تمدن و فن آوریهانیز از بعضی گزارشگران وآمار گر ان جملاتی ار اینقبیل شنیده میشود:- مطابق آمار در حدود پنجاه شصت میلیارد !!! که حقیقتا تاسف بر انگیز است زیرا خود واژه "درحدود"از نظر آماری بسیار سخیف است و سخیف تر
از آن گفتن "شصت هفتاد ملیون یا میایارد " است ـ در صورتی که وقتی پای آمار در میان باشدباید به اعشاریهای اعداد وارقام هم توجه شود –مانند//01/ 54327610001 و نه اینکه
با بیان یک چنین گزارشهای گنگ درگنگ و غیر مسؤلانه شنونده را گرفتار بهت و حیرت کنیم
وبر سر و سامان نیافتن پروژه هایی گه بر مبنای یک چنین ارزیابیهایی پایه گزاری میشوند
تاسف بخوریم.

همیشه واقعیت هاي زشتی هستند که حقایق زیبا را خراب می کنند. اما چه کسی م یتواند بگوید این
واقعیت هاي زشت را افشا نکنید تا حقایق زیبا خراب نشود؟ نمی شود خوابید و چش مها را بست. نمی شود
پاسفت کرد که من جلوتر نمی خواهم بیایم و تا همین جا کافیست. نمی شود درجا زد، اما هر بار صداي
شکستن خواب و گسستن بند آزارت می دهد. حقایقی که به آنها آرام گرفت ه بودیم، عشق ورزیده بودیم.
ازشان ایمان ساختیم و باورمان را شکل دادیم؛ ناگهان پیش رویمان می شکند، چرا که پاي واقعیتی در
میان است. می خواهی داد بزنی که "پا از گلیمت درازتر نکن. پا در کفش ما نکن. کاري به کارمان
نداشته باش. ما آرام بودیم، آرامش مان را در هم نریز." بعد کم کم همان تکه چیزهایی که شکسته اند،
به صدا در می آیند و م یبینی که چاره نیست و حالا باید چشمت را به روي واقعیت باز کنی. بعد آن
خرده شکسته ها را جمع کنی و دوباره باز دریغ و دوباره باز امید.
این مسیریست که هر چه جلوتر می روي، مرغ تردید بیشتر بال می گشاید و سایه بر راهت م یافکند.
قهقهه ي کبک یقین در سرپنجه شاهین تردید، خاموش می شود. حقیقتی که باید می بود، دیگر نیست.
بایدي دیگر نیست. آستانه اي که کوتاه است و خم شدن می طلبد براي داخل شدن. سر به زیر و نگاه به
زمین. چشم می چرانی که هر چه هست را ببینی. وقتی بایدي نیست، هست ها را دریاب. حضور توامان
ترس و غرور، اضطراب و امید. اینجا میدانی است که حصار دارد و اما داخلش تا می توانی جفتک
می پراکنی تا تلافی آن حصار را کرده باشی.
حقیقت ما را با جاودانگی آشنا می کند و انسان گریزان از مرگ را آغوشی می شود گرم. یکپارچگی
می آفریند و واقعیت هاي تکه تکه را مجموع می سازد. ایمانی فراهم می آورد، مرهمی براي آلام. آرامشی
به همراه می آورد، گریزگاهی براي بی قراري ها.
واقعیت، هیچ چیز ندارد. فقط هست. لاشه ي مرده ایست بی روح که تو از پشت شیشه به آن می نگري.
واقعیت با اعتبار و صحت و سندیت سر و کار دارد. واقعیت منبع حقیقت است. حقیقت اما بی کار
نمی نشیند. کیفیت دارد. قدرت انجام دادن دارد. تاثیر ایجاد می کند و نتایج را تعیین م یکند. حقیقت
می تواند ما را آزاد کند، ما را خالص کند، ما را مقدس کند. با همه رعشه اي که در این کلمات خفته
است. با همه ترسی که از گفتن این کلمات به دل آدمی م ینشیند. حقیقت را نسبت وثیقی است با
اجماع و با قدرت. همین است که حقیقت-اجماع یا حقیقت-قدرت گاهی چون بهمن فرو می ریزد و همه
چیز را با خود می برد و می بلعد و خفه می کند.


حقیقت و واقعیت در اندیشه‏های متفکران و فلاسفه

در یونان باستان، نوعی تفکر اسطوره‌ای نسبت به مقولهٔ حقیقت و واقعیت وجود داشته که طی سیر تحول به مذهب و باورهای مذهبی تبدیل شده است. این مساله در هر تمدن دیگری نیز مشاهده می‌شود. تمدن‌های بین‌النهرین، هند و چین همگی چنین سیر تحولی را طی کرده‌اند.

تفکر اسطوره‌ای، طی تکاملش به صورت مثالی افلاطونی رسید که گونه‌ای تفکر مذهبی است. در اندیشه‌های مذهبی مانند سه مذهب زرتشتیت، مسیحیت و اسلام تمایز و جدایی واقعیت مادی و حقیقت وجود دارد.

دیدگاه عرفا پیرامون حقیقت و واقعیت، شکل متکامل تفکرات دینی است.

آراء و اندیشه‌های متفکرین دوران مدرن و همچنین تحولاتی که در نوع نگاه انسان‌ها در جامعهٔ مدرن نسبت به حقیقت حاصل شده، باعث شده است تا مسیر گسست از اندیشه‌های اسطوره‌ای به اندیشه‌های دینی در دوران مدرن دچار واگشت و یا تغییر مسیر شود. یعنی تمایز و گسست حقیقت و واقعیت دوباره به اتحاد آن دو منجر شده است. در اصل، ظهور رئالیسم جدید و همچنین اومانیسم مدرن، نمایانگر گونه‌ای بازگشت به اصول کلاسیک یونانیان است. بشر در دوران مدرن اعتقاد یافت که طی سالیان درازی، دچار خطا شده است، از این رو دوباره به تفکر یونانی رجعت کرد.

در اندیشه‌های ماتریالیست‌ها و مارکسیست‌ها از جمله فوئرباخ، مارکس و انگلس و پیروان آن‌ها، ماده‌گرایی که خود یکی از ثمرات مدرنیته است، نمایشگر رجعت انسان به یکی انگاشتن حقیقت و واقعیت است. با این تفاوت که از نگاه ماتریالیست‌ها، حقایق، قوانینی هستند که بر واقعیات حاکم‌اند. به طور مثال، نیروی محرکهٔ تاریخ که بر وقایع تاریخی احاطه دارد، حقیقتی دربارهٔ جهان و هستی است.

اندیشه‌های فردریش ویلهلم نیچه، فیلسوف نامدار آلمانی دربارهٔ حقیقت از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. چون او، نوع نگاه انسان به حقیقت را دگرگون کرد و با وهمی خواندن حقیقت، به تبیین یک نگاه کاملا نسبی‌گرایانه پرداخت. نسبیت حقیقت که با نیچه آغاز شد در نهایت به مکاتب و تفکراتی از جمله هرمنوتیک، مکتب فرانکفورتپست‌مدرنیسم منجر شد. و

اندیشه‌های نسبی‌گرایانهٔ نیچه در باب حقیقت و واقعیت به شکلی رادیکال در آراء متفکران پست مدرنی چون ژان فرانسوا لیوتار، ژاک دریدا، ژیل دلوز، میشل فوکو و ژان بودریار دوباره مطرح شد.


حقيقت و واقعيت واژگاني هستند كه حتي به صورت روزمره آن‌ها را به كار مي‌گيريم. عموماً افراد هيچگونه تمايزي بين اين دو واژه قائل نمي‌شوند. همين مساله در زبان انگليسي نيز وجود دارد. يعني مردم ، دو واژه‌ي Fact و Reality را به وفور به كار مي‌برند و چندان تفاوتي هم بين آن‌ها قائل نيستند. اما اگر در ريشه‌ي اين واژگان دقيق شويم، تفاوت‌هايي را مشاهده مي‌كنيم. ريشه‌ي كلمه‌ي حقيقت، "حق" به معناي راستي و درستي است و ريشه‌ي كلمه‌ي واقعيت، "وَقَعَ" به معناي رويدادن و يا اتفاق افتادن است. حقيقت، اشاره به ماهيت راست و درست دارد و واقعيت اشاره به امور عيني و يا اموري كه اتفاق مي‌افتند. آنچه در جهان به صورت عيني ديده مي‌شود، واقعيت نام دارد و آنچه مفهوم و بنيان و جوهر امور را مي‌سازد، حقيقت نام دارد. به طور مثال، اينكه درخت از جمله‌ي گياهان است، برگ درخت مو در تابستان سبز است و يا تنه‌ي درخت سرو به رنگ قهوه‌اي است به مواردي واقعي اشاره دارند. ما با گفتن اين جملات واقعيت‌هايي را بيان مي‌كنيم. اما اين جملات كه انسان، خواهان دستيابي به سعادت و خوشبختي است و يا تحصيل دانش، باعث تكامل انسان مي‌گردد، اشاره به حقايقي دارند. حتي در هنر نيز رئاليست‌ها كساني هستند كه به دقت، واقعيت‌هاي عيني را ترسيم مي‌كنند. وابستگي علوم به طبيعت، باعث شده است كه ارتباط مشخصي بين علم و واقعيت وجود داشته باشد. اما در برابر آن فلسفه و يا مكاتب، بيش از آنكه به واقعيات توجه كنند ، در پي اثبات و يا همگاني ساختن حقايقي هستند.

البته اين نگاه، شايد برخورد ساده‌نگرانه‌اي به مفهوم حقيقت باشد. متفكران و فلاسفه‌ي گوناگوني، در طي فعاليت و تلاش فكري و فلسفي‌شان به تبيين مفاهيم حقيقت و واقعيت پرداخته‌اند. در اين نوشته، تلاش من اين است كه حقيقت و واقعيت را در آراء فلاسفه و انديشمندان و نحله‌هاي فكري و مذهبي بررسي كنم.

در بخش اول از مقاله به مفهوم واقعيت و حقيقت در يونان باستان پرداخته‌ام. البته مي‌شد به جاي يونان، از هر تمدن كهن ديگري استفاده كرد. چراكه در يونان، نوعي تفكر اسطوره‌اي نسبت به مقوله‌ي حقيقت و واقعيت وجود داشته كه طي سير تحول به مذهب و باورهاي مذهبي تبديل شده است. اين مساله در هر تمدن ديگري نيز مشاهده مي‌شود. تمدن‌هاي بين‌النهرين، هند و چين همگي چنين سير تحولي را طي كرده‌اند. اما فرهنگ و فلسفه‌ي يونان به شكل كامل‌تري در اختيار ما قرار گرفته است. بنابراين فرهنگ يونان، مناسبت‌ترين بستر را براي پژوهش پيرامون انديشه‌هاي بشري در اختيار ما قرار مي‌دهد.

در بخش دوم به بررسي مذهب و انديشه‌هاي مذهبي پرداخته‌ام. تفكر اسطوره‌اي، طي تكاملش به صورت مثالي افلاطوني رسيد كه گونه‌اي تفكر مذهبي است. بنابراين در ادامه‌ي تفكر اسطوره‌اي، لزوما بايد تفكر مذهبي، مورد بررسي قرار گيرد. من از طريق بررسي سه مذهب زرتشتيت، مسيحيت و اسلام به تمايز و جدايي واقعيت مادي و حقيقت دراين اديان اشاره كرده‌ام.

در بخش سوم، عرفان موضوع اين پژوهش قرار گرفته است. چراكه عرفان، خود زاده‌ي دين و يكي از تبعات حتمي هرگونه ديني است. عرفان، شكل دقيق‌تر و كامل‌تر مفاهيم ديني را در خود دارد. حكما و عرفاي اسلامي، ديدگاهي كامل‌تر و دقيق‌تر از ساير حوزه‌هاي اسلام داشته‌اند. ديدگاه آن‌ها پيرامون حقيقت و واقعيت، شكل متكامل تفكرات ديني است.

در بخش چهارم، به بررسي آراء و انديشه‌هاي متفكرين دوران مدرن و همچنين تحولاتي كه در نوع نگاه انسان‌ها در جامعه‌ي مدرن نسبت به حقيقت حاصل شده است، پرداخته‌ام و نشان داده‌ام كه چگونه مسير گسست از انديشه‌هاي اسطوره‌اي به انديشه‌هاي ديني در دوران مدرن دچار واگشت و يا تغيير مسير شده است. يعني تمايز و گسست حقيقت و واقعيت دوباره به اتحاد آن دو منجر شده است. در اصل، ظهور رئاليسم جديد و همچنين اومانيسم مدرن، نمايانگر گونه‌اي بازگشت به اصول كلاسيك يونانيان است. بشر در دوران مدرن اعتقاد يافت كه طي ساليان درازي، دچار خطا شده است، از اين رو دوباره به تفكر يوناني رجعت كرد. براي نمايش اين رجعت، به بررسي تحول رنسانس و آراء متفكران و فلاسفه‌اي چون دكارت، كانت، هگل، فنومنولوژيست‌ها خصوصا ادموند هوسرل، روانكاواني از جمله فرويد و در نهايت لودويك ويتگنشتاين پرداخته‌ام.

دربخش پنجم به بررسي انديشه‌هاي ماترياليست‌ها و ماركسيست‌ها از جمله فوئرباخ، ماركس و انگلس و پيروان آن‌ها پرداخته‌ام. ماده‌گرايي كه خود يكي از ثمرات مدرنيته است، نمايشگر رجعت انسان به يكي انگاشتن حقيقت و واقعيت است. با اين تفاوت كه از نگاه ماترياليست‌ها، حقايق، قوانيني هستند كه بر واقعيات حاكم‌اند. به طور مثال، نيروي محركه‌ي تاريخ كه بر وقايع تاريخي احاطه دارد، حقيقتي درباره‌ي جهان و هستي است.

در بخش ششم به بررسي انديشه‌هاي فردريش ويلهلم نيچه، فيلسوف نامدار آلماني در مورد حقيقت و واقعيت پرداخته‌ام. انديشه‌هاي نيچه درباره‌ي حقيقت از اهميت بسيار بالايي برخوردار است. چون او، نوع نگاه انسان به حقيقت را دگرگون كرد و با وهمي خواندن حقيقت، به تبيين يك نگاه كاملا نسبي‌گرايانه پرداخت. نسبيت حقيقت كه با نيچه آغاز شد در نهايت به مكاتب و تفكراتي از جمله هرمنوتيك، مكتب فرانكفورت و پست‌مدرنيسم منجر شد.

در بخش آخر نيز به انديشه‌هاي متفكراني چون مارتين هايدگر ، رولان‌بارت ، ژان فرانسوا ليوتار، ژاك دريدا، ژيل دلوز، ميشل فوكو و ژان بودريار پرداخته‌ام كه به غير از هايدگر و بارت، همگي پست مدرن هستند. در اين بخش نشان داده‌ام كه چگونه انديشه‌هاي نسبي‌گرايانه‌ي نيچه در باب حقيقت و واقعيت به شكلي راديكال در آراء متفكران پست مدرن دوباره مطرح شد.

 

حقيقت و واقعيت در يونان باستان

 

يونان يكي از قديميترين فرهنگ‌هاي بشري است و نمايند‌ه‌ي نوعي تفكر انسان‌گرايانه‌ي باستاني است. براي يونانيان در آغاز تمايز مشخصي ميان واقعيت و پندار و حقيقت هنوز حادث نشده بود. اعتقاد يونانيان درباره‌ي خدايان چنان بود كه گويي خدايان در ميان آن‌ها زندگي مي‌كنند. نسبت به خدايان، تفكري فراطبيعي نداشتند. يكي از واژگاني كه يونانيان در مورد جهان به كار مي‌بردند، فوزيكا بود. فوزيكا، ريشه‌ي واژه‌ي فيزيك يا همان طبيعت است. از نگاه يونانيان، طبيعت مساوي هستي بود. بنابراين انسان با مشاهده‌ي واقعيات دنياي پيراموني خودش، در اصل به حقايق دست مي‌يافت. از اين لحاظ، در دنياي فوزيكا هيچگونه تمايزي ميان واقعيت و حقيقت وجود نداشت. واقعيت به موردي عيني اشاره داشت. به آنچه ديده مي‌شود و يا شنيده مي‌شود. اين مساله در ميان يونانيان، دقيقا مخالف تفكر مذهبي ايرانيان بود كه منشا حقيقت را اهورامزدا مي‌دانستند و جهان واقعي را صرفا محل زيست موقتي انسان. از نگاه ايرانيان واقعيت امري گذرا و حقيقت امري پايدار بود. حال آنكه يونانيان در آغاز ابدا به پايداري و ناپايداري حقيقت نمي‌انديشدند و صرفا جهان را به عنوان واقعيت يا حقيقت محض، تفسير مي‌كردند. البته بايد خاطرنشان كرد كه ايرانيان نيز در گذشته‌هاي دور، دقيقاً همانند يونانيان مي‌انديشيدند. ولي طي سير تكامل فكري، از انديشه‌هاي اسطوره‌اي به انديشه‌هاي ديني رجعت كرده‌اند. براي آريايي‌ها نيز در گذشته، اهورامزدا واقعيتي مادي بود. اما در دوران هخامنشيان به خداوند، چونان وجودي فراطبيعي مي‌نگريستند.

تفكر فلسفي يونان نيز در آغاز با انديشه‌هاي اسطوره‌اي هم‌آوا بود. اولين فردي كه مي‌توان به عنوان يك فيلسوف يوناني از او نام برد‌، تالس است. تالس معتقد بود كه تمامي جهان طبيعي از عنصري به نام آب ناشي شده است. شايد تفكر تالس ريشه در اسطوره‌ها داشته باشد. اما آنچه در مورد تفكر او اهميت دارد يكسان بودن واقعيت و حقيقت است. از نگاه تالس، جهان واقعي يعني انسان‌ها و خدايان و حيوانات و گياهان همگي از عنصر مشتركي به نام آب ساخته شده‌اند. آب به عنوان يك واقعيت، سرچشمه‌ي همه چيز است. حقيقتي فراتر از آب وجود ندارد. تالس اولين فيلسوف وحدت‌گراي تاريخ است. وقتي او ادعا مي‌كند منشاء همه چيز آب است، تلويحا به يگانگي همه‌ي واقعيات دنيوي اشاره دارد. واقعيت در نظر، متكثر است، چون ما در اطرافمان اشياء بسيار زيادي را مي‌بينيم. حتي در ميان انسان‌ها، دو فرد كاملا شبيه به هم را نمي‌توان يافت. اما در اساس، اين كثرت به وحدتي بنيادين اشاره دارد. از اين منظر، حقيقت، اصل اساسي واقعيت‌هاست. در عين حال بايد بدين نكته نيز توجه داشت كه آب، وجودي مادي دارد. بنابراين همه چيز از يك سرچشمه‌ي مادي يكسان ناشي مي‌شوند.از آنجا كه چيزي فراتر از واقعيت‌هاي مادي وجود ندارد ما به تئوري مساوي بودن حقيقت و واقعيت نائل مي‌آييم. البته تالس نيز همانند همه‌ي يونانيان انسانگراي ديگر، معتقد به محوريت انسان در هستي بود. بنابراين به اعتقاد او مهمترين واقعيتي كه از آب حاصل مي‌آيد انسان است و خدايان و فرشتگان و حيوانات و گياهان و همه‌ي واقعيت‌هاي ديگر براي آدمي ساخته و پرداخته شده‌اند.

دومين فيلسوف بزرگ يونان باستان، آناكسميندروس است. آناكسميندروس برخلاف تالس اعتقاد داشت كه آب كه خود ميراست، نمي‌تواند منشاء وجود باشد. او معتقد بود براي درك رمزهاي جهان بايد از موجودات ميرا گذر كرد. در عين حال او معتقد بود كه آب كه يكي از واقعيت‌هاي جهان ميراست، نمي‌تواند باعث وجود كثرت شود. همين دو مساله براي اولين بار در تاريخ تفكر يونانيان، باعث جدايي حقيقت و واقعيت شد. چون آناكسميندروس معتقد بود كه بين واقعيت‌هاي ميراي جهان طبيعي و حقيقت تمايزي وجود دارد. به سادگي نمي‌توان هرچيز ميرايي را منشاء جهان هستي خواند. در عين حال معتقد بود كه آب، واقعيت واحد مادي است و يك واقعيت واحد مادي نمي‌تواند سبب پيدايش كثرت در جهان شود. از اين نظر موجودات و عناصر جهان پيراموني ما واقعيات هستند و چيزي وجود دارد كه جداي از اين واقعيت داراي يك حقيقت ازلي و پايدار است. چيزي كه از جنس ماده نيست و خصلت ميرايي نيز ندارد. آناكسميندروس خود نام ناشناخته يا نامشخص را براي اين عنصر ازلي انتخاب كرد. او بنابراين اعتقاد پيدا كرد كه به غير از محسوسات جهان خارج، دنياي حقيقي ديگري وجود دارد. دنياي فراروي ما دنياي واقعيات است. اما دنيايي حقيقي هم وجود دارد كه دنياي معنويات است. دنياي معنويات، دنياي مرگ‌ناپذير و فناناشدني است و چون از جنس موجودات جهان نيست، مي‌تواند باعث صدور كثرت در جهان شود. دنياي معنويات از نگاه او واجد وجود حقيقي و دنياي مادي ما محسوس واقعي نام گرفت.

پس از آناكسميندروس، هراكليتوس دوباره به تفكر تالس نزديك شد. هراكليتوس ابتدا همه‌ي واقعيات ثابت و مطلق دنياي هستي را انكار كرد. جمله‌ي معروف او كه مي‌گويد: ((نمي‌توان دوبار در يك رودخانه گام گذاشت.)) اشاره به ناپايداري هستي دارد. از نگاه هراكليت، همه چيز مداوما در حال صيرورت و يا شدن است. نمي توان در يك رودخانه دوبار گام گذاشت. چون نه رودخانه همان رودخانه مي‌ماند و نه انسان همان انسان. بر خلاف آناكسميندروس كه معتقد به جهاني فراتر از جهان مادي بود، هراكليت معتقد بود اساساً حقيقت مطلقي وجود ندارد. بلكه صرفا واقعيت‌هاي گذارا وجود دارند. بنابراين حقيقت از منظر هراكليت همان واقعيت‌هاي گذرا هستند و واقعيت، مدام در حال دگرگوني و شدن است. هراكيت معتقد بود كه اين شدن، بايد از جنگ دو نيروي مخالف ناشي شده باشد. او آب را همانند تالس يكي از اركان ساخت جهان واقعي دانست و در برابر آن آتش را قرار داد. هراكليت معتقد بود كه همه‌ي جريان مداوم طبيعي ناشي از جنگ بين آب و آتش است. او حتي اعتقاد داشت كه خاك و هوا هردو از بازي آب و آتش پديد آمده‌اند. آب و آتش به همچنين به منزله‌ي تضاد سرما و گرما، تر و خشك و آبي و سرخ نيز مي‌باشد. تضاد اين دو باعث حركت مداوم بدون توقفي مي‌شود. هراكليت اين حركت طبيعي را عين واقعيت مي‌داند. حقيقت هراكليتي، همان حركت و شدن واقعيت است.

پارمنيدوس راه آناكسميندروس را دنبال كرد. از نگاه پارمنيد اشتباه هراكليت ناشي از توهم حواس بود. به اعتقاد پارمنيد آن چيزهايي كه از طريق حواس به دست ما مي‌رسند داراي وجودي وهمي هستند. انسان آنچه در دنياي خارج مي‌بيند وهمي بيش نيست. حقيقت در دنيايي فراتر از اين دنياست. مهمترين مشخصه‌ي دنياي طبيعي از نگاه پارمنيد، مطلق بودن است. بنابراين وهميات دنياي مادي كه از طريق حواس به ما مي‌رسند، همان واقعيات هستند و جهان مطلقي نيز وجود دارد كه دنياي پايدار وحقيقي است. حقيقت متعلق به دنياي پايدار و ازلي است.

زنون نيز كاملا با پارمنيد همراه است. او از طريق پارادوكس معروفش ثابت مي‌كند دنياي بيروني، توهمي بيش نيست. در اين پارادوكس، اگر فاصله را به بي‌نهايت بخش تقسيم كنيم، همانگونه كه رياضي به ما اين اجازه را مي‌دهد، فاصله طي نشدني مي‌شود. چون نمي‌شود از بي‌نهايت فاصله گذشت. بي‌نهايت را سرانجامي نيست. اما مگر ما حركت را نمي‌بينيم؟! زنون نتيجه مي‌گيرد آن حركتي كه ما مي‌بينيم يك توهم است. بنابراين از نگاه زنون واقعيات، توهم‌هايي ذهني بيش نيستند. براي دستيابي به حقيقت بايد از اين واقعيات گذر كرد. از نگاه زنون و پارمنيد حقيقت امري مطلق، جاودانه و فاقد حركت است. بنابراين آنچيزهايي كه ما در دنياي طبيعي مي‌بينيم، حقيقت نيستند، بلكه واقعيت‌هاي گذرا هستند. واقعيت بر خلاف حقيقت، امري ناپايدار، ميرا و متحرك است.

آناكساگوراس پس از زنون و پارمنيد به رد نظريات آن‌ها پرداخت. از نگاه آناكساگوراس، اگر حركت وجهي از جهان تخيلي و غيرحقيقي بود، پس انسان چگونه مي‌توانست بينديشد؟ چراكه انديشيدن نه تنها خود محتاج حركت است بلكه خود گونه‌اي از حركت است. بنابراين زمانيكه زنون و يا پارمنيد درحال انديشيدن پيرامون هستي و حقيقت بودند، در اصل در حال حركت و صيرورت بودند. ولي آناكساگوراس بر عكس تالس و هراكليت به وحدت جهان مادي ايماني ندارد. او معتقد است كه دنيا از كثرت پديد آمده است. كثرتي كه او كثرت ماده‌هاي بنيادين مي‌نامد. او معتقد است كه جهان متشكل از بي‌نهايت عنصر است كه مدام در حال تبديل شدن و تركيب و فعل و انفعالات هستند. نكته اساسي كه آناكساگوراس درباره‌ي اين دنيا از خود مي‌پرسد اين است كه منشاء اين حركت‌ها كجاست؟ آناكساگوراس معتقد است كه فكر، بنيان حركت است. در اصل، فكر، حركت را پديد آورده است. او اعتقاد دارد كه نوس يا خرد جاويدان آغازگر حركت است. بنابراين سير كار جهان يا حقيقت حاكم بر حركت را بايد در نوس جستجو كرد.

اما بنيانگذار متافيزيك فلسفي بيش از همه‌ي فلاسفه‌اي يوناني ديگر، افلاطون است. افلاطون بر توضيح حقيقت از يك دستگاه و يا مدل فلسفي استفاده مي‌كند.راز حقيقت راستين براي افلاطون در جهان مُثُل يا جهان ايده است و مدل توصيفي اين جهان، پرومته‌ي در زنجير است. پرومته همراه با بسياري از افراد ديگر در غاري اسيرند. دست و پاي آن‌ها زنجير است و حتي نمي‌توانند صورت خود را حركت دهند. پشت سر آن‌ها آتشي فروزان روشن است. بنابراين تصاوير آن‌ها و دنيايشان بر ديوار نقش بسته است. از آنجايي كه هيچ ذهنيتي از حقيقت اصيل ندارند، آنچه بر ديوار مشاهده مي‌كنند را عين حقيقت مي‌گيرند. تا اينكه، پرومته زنجيرها را مي‌گسلد و با حقيقت روبرو مي‌شود.

از نگاه افلاطون، واقعيت‌هاي مادي صرفا تصويري از حقايق هستند. حقيقت متعلق به دنياي ايده‌هاست. انسان در آغاز يك‌بار حقيقت را ديده است و آن را به ديده‌ي فراموشي سپرده است. تصاوير اين جهان، باعث بيداري حافظه‌ي انسان‌ها مي‌شود، ولي چون دنياي مثل، به طور كامل فراموش شده است، انسان قادر به درك حقيقت راستين نيست. افلاطون از انسان مي‌خواهد فريب واقعيات جهان را نخورد، چراكه اين واقعيات، تصاويري از حقايق اصلي بيش نيستند. براي دستيابي به حقيقت، همچون پرومته، بايد زنجيرهاي خود را گسست و به سوي دنيايي فراتر از دنياي واقعيت‌هاي مادي پرواز كرد. از نگاه افلاطون، انسان با مرگ به حقيقت مثالي خود دست مي‌يابد.

 
 
 |    نوشته شده توسط @
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین